تبليغاتX
★★☆طنز سیاسی☆★★
دنیای جورواجور طنز

ازقول ما به شیخ شهر بگو دور د ور توست

بار دگر ردای ریا را به بربکش

تا مست و بی‌خبر به شبستان مسجدیم

بر منبر مراد، هوار خبر بکش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:22  توسط مریم | 
 شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت. حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد، عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می‌کرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده که آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت‌هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد. شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: `نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید.` یکی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آن‌ها توجه نمی‌کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد. شیطان خندید و پاسخ داد: `فرسودگی‌شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان ` شک` است و آن یکی `عقدة حقارت`. تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می کنند.`
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:21  توسط مریم | 

چگونه جهنم را پر نگه می‌دارند

http://groups.smskade.ir/img/group-6.gif

در قصه‌ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت، بی درنگ به دوزخ رفت تا گناهکاران را نجات دهد. شیطان بسیار ناراحت شد و گفت: - `دیگر در این دنیا کاری ندارم. از حالا به بعد همه‌ی تبهکارها، خلاف کارها، گناهکارها، بی ایمان‌ها همه یک راست به بهشت می‌روند!` عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید: - `ناراحت نباش. تمام آن‌هایی که خودشان را بسیار با تقوا می‌دانند و تمام عمرشان، کسانی را که به حرف‌های من عمل نمی‌کنند، محکوم می‌کنند، به اینجا می‌آیند. چند قرن صبر کن و می‌بینی که دوزخ پر تر از همیشه می‌شود.`

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:17  توسط مریم | 
!!!زن كامل!!!
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. 
- `خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟` 
ملا نصر‌الدین پاسخ داد: ` فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.` 
- `پس چرا با او ازدواج نکردی؟` 
- `آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!`
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:16  توسط مریم | 
احمق بودن،
سنگدل بودن،
بدجنس بودن، 
بد بودن،
خیلی راحت تر از آن است که فکر کنیم ما دچارش نمیشویم


<<پنج جمله تاثير گذار>>

- توی خونه زن باش و توی اجتماع مرد

- از مشکلاتت با کسی حرف نزن ؛ از همون برات پاشنه آشیل برات می سازن

- انرژی رو از محیط اطرافت بگیر نه از آدمای اطرافت

- تحت سیستم نباش . خود سیستم باش

- این تویی که اطرافیانت رو تربیت می کنی که چطور باهات رفتار کنن


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:16  توسط مریم | 
 
دانلود آهنگ زرد طلایی